حرف و حدیث درباره فریدون فرخزاد بسیار شنیده ایم ! از افکار و عقاید خاص اش گرفته تا سبک منحصر به فرد زندگی او . بعد هم که آن مرگ ( قتل ) پر راز و رمزش که هنوز هم پرده از راز آن ضربه های چاقو برداشته نشده است ...

به قول خود فرخزاد در یکی از آخرین برنامه هایش – که گویا آن روز زیاده روی کرده بود که همین ها هم باعث کشته شدنش شده است- :

 

دنیا نه آنطوری که بود مانده است و نه اینگونه که هست می ماند و نه آنگونه که خواهد شد، خواهد ماند...

 

فریدون فرخزاد برای من قابل احترام است !

حتی قبل از خواندن کتاب " خنیاگر در خون " اثر مانی ( میرزا‌ آقا عسگری ) که البته به نظر من کمی جانبدارانه و اغراق آمیز هم نوشته شده است!

همین که همیشه خنده به لب داشت حتی موقع خواندن اشعاری که از سوز آنها اشک در چشمانش حلقه میزد، همین که حرفش را میزد ! به هر زبانی که بلد بود و به هر روشی که میدانست، همین که حتی موقع اجرای تلخ ترین ترانه ها، نیشخند تلخی چاشنی شعر میکرد ، برای من کافیست که لحظات بسیاری از زندگی ام را با شنیدن صدای او سپری کنم ..

 

در آرشیو شخصی من، چندین ترانه با صدای فرخزاد وجود دارد . بعضی از آنها بسیار برایم عزیز و خاطره انگیر است ، یکی از آن چند ترانه ، ترانه بسیار دلنشین مرگ من است ، با اجرایی فوق العاده که چند باری هم از همان تلخند های قشنگ در آن شنیده میشود ... مثل ترانه زیبای " دلم گرفته است " و مثل خیلی دیگر از ترانه های خوانده شده با صدای ایشان ...

 

           فریدون فرخزاد

        

ترانه مرگ من 

با صدای فریدون فرخزاد

شعر : خلاصه ای از شعر "بعد ها "در دفتر عصیان از فروغ فرخزاد

مدت ترانه : "14 : 05

فرمت : wma

سایز : 787 کیلو بایت

سرور : پرشین گیگ

 

 

 

متن ترانه :

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستان غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها ...

 

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها، دیروز ها

 

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

خاک میخواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند ...

 

می رهم از خویش و میمانم ز خویش

هرچه بر جا مانده ویران میشود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور و پنهان میشود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها ...

 

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره میماند به چشم راه ها ...

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک ...

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام میماند به راه ..

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

 

 

--

وقتی فریدون فرخزاد در حال اجرای این ترانه بود،  احتمالا به ذهنش هم خطور نکرده بود که مرگ ایشان در یکی از روزهای تابستان فرا خواهد رسید ! از بهار و زمستان و خزان گفت ولی تابستان را جا انداخته است !!

چند روز دیگر سالگرد کشته شدن فرخزاد است و این پست شاید به همین بهانه باشد ...